صفحه شخصی صاحبه جلالی   
 
نام و نام خانوادگی: صاحبه جلالی
استان: البرز - شهرستان: کرج
رشته: کارشناسی ارشد عمران
تاریخ عضویت:  1389/07/12
 روزنوشت ها    
 

 یک روز با ننه صنوبر نقاش بخش عمومی

18

یک روز با ننه صنوبر نقاش




پیرزن نقش عشق می‌کشد برصفحه روزگار...


ننه صنوبر هر روز بساط نقاشی های کودکانه‌اش را در محله یافت آباد تهران پهن می‌کند تا روزگارش بگذرد. می‌گوید هرچه به ذهنم می رسد می‌کشم. مردم وقتی می بینند این نقاشی را یک پیرزن کشیده دوست دارند و می خرند...





نرسیده به محله یافت آباد در محله امامزاده حسن پیرزنی می نشیند که بساط نقاشی های کودکانه اش اولین نکته ای است که نظر هر رهگذر را جذب می کند.



ننه صنوبر را همه اهالی یافت آباد تهران می شناسند از راننده تاکسی گرفته تا رهگذرانی که هر روز چشمشان به پیرزن کوتاه قامتی می افتد که صدایی رسا و عصایی بلند دارد.





چند سال پیش وقتی بساط نقاشی برادرزاده اش در حیاط خانه پهن بود، برگی از درخت روی صفحه کاغذ افتاد. ننه صنوبر آن برگ و مداد را در دستش نگه داشت و دور تا دور برگ را روی صفحه سفید کاغذ کشید. نقاشی شبیه برگ شد آن وقت با مداد سبز آن را رنگ کرد. درست همین لحظه بود که ننه صنوبر فکر کرد می تواند نقاشی کند.





صنوبر مهدور به خبرنگار مهر می گوید:" چه کسی فکر می کرد در این سن نقاش شوم!"


الا پنج سال است که کاغذ و مداد رنگی می خرد و هر چه که به فکرش برسد را روی کاغذ می کشد. از برگ درخت تا لاله های عکس نصب شده در میدان هفت تیر و میوه های انار، گلابی و سیب.



از مداد شمعی گرفته تا ماژیک رنگی را خودش می خرد و گاهی نوه ها به او مدادی می دهند. خانه او پر است از کاغذ و مداد.





چند وقت پیش از یک فروشنده دوره گرد، چند تا قالب میوه خرید تا آنها را روی صفحه بگذارد و دورش را خط بکشد و یک میوه با خطوط صاف در سینی کاغذ بگذارد.



روی همه شکل هایی که کشیده را رنگ می کند اما رنگ ها از خطوط خارج می شوند. می گوید که رنگ زدن داخل خط ها حوصله می خواهد اما من پیرزن هستم و نمی توانم روی نقاشی هایم دقیق شوم!





ننه صنوبر می گوید: "هر چه به ذهنم می رسد می کشم. مردم وقتی می بینند این نقاشی را یک پیرزن کشیده دوست دارند و می خرند. اما کسانی که سواد دارند این نقاشی ها را در نمایشگاه می گذارند. اگر کسی بگوید چند تومان می فروشی می گویم هر چقدر دوست دارید بدهید و حتما امضایش می کنم چون نقاشان بزرگ هم امضا دارند!"








شوهر ننه صنوبر اهل گرجستان بود ولی خودش از ایلیاتی های بختیاری منطقه الیگودرز استان مرکزی است. حدود 40 سال پیش به تهران آمدند و از همان ابتدا هر دو برای اینکه بتوانند خرج زندگیشان را تامین کنند در کوره های آجر پزی کار کردند هنوز زمختی حاصل از جا به جایی آجرهای داغ روی دستان ننه صنوبر مانده و او را در برابر مشکلات زندگی سخت و محکم کرده است.








هنوز هم رد آجرهای کوره پز خانه "خط ری" روی دستان پینه بسته اش او را به یاد شوهرش می اندازد که اجازه نمی داد کار کند ولی ننه صنوبر زنی نبود که بنشیند در خانه و منتطر نان شب شوهرش باشد پس پا به پای او کار کرد از همان جوانی تا الان که با پنج پسرانش در شهر زندگی می کند.





با این حال هنوز داغ از دست دادن شوهرش بعد از سی سال و دخترش که 50 ساله بود روی دلش هست.



ننه صنوبر می گوید:" مدتهاست که مستاجرم و دلم می خواهد خانه ای برای خودم داشته باشم تا در این چند روز باقی مانده از عمرم نگران جور کردن اجاره خانه نباشم. چون تنها هستم و حاضر نیستم شب در خانه ای غیر از خانه خودم بمانم. هیچ جا خانه آدم نمی شود حتی خانه پسر آدم. هر چه قدر که عروس هوای مادر شوهرش را داشته باشد."








پیرزن صاحبخانه ننه صنوبر هم می گوید که " او تا صبح بیدار است و به همین دلیل این ماه 60 هزار تومان پول برق آمده است. به من چند بار گفته که اگه شبها خوابت نمی بره بیا پایین نقاشی یادت بدهم اما من یاد نمی گیرم آخر چه کسی در سن پیری نقاشی می کند. دلش خوش است و با اینکه نزدیک به 70 سال دارد اما از من که 10 سال از او کوچکترم قوی تر و فرزتر است."





ننه صنوبر دفتر مشقی دارد که بعضی از حرفها را روی آن نوشته و تکرار کرده. با عصایش که حل کننده مشکل قامت کوتاهش است دفترش را از بالای کمد پایین می آورد و می گوید که از روی دفتر پسرها یا نوه ها دیدم و نوشتم و الان فقط بلدم بنویسم" ح... خ... ر... ز... آ... ب... ت... چ".






سه شنبه 8 آذر 1390 ساعت 10:45  
 نظرات    
 
امیریاشار فیلا 18:47 سه شنبه 8 آذر 1390
9
 امیریاشار فیلا

برف پیری مینشیند بر سرم؛
همچنان طبع‌ام جوانی میکند.
ماجرای دل نمیگفتم به خلق؛
آب چشمم ترجمانی میکند.

(سعدی شیرین‌سخن)



ننه صنوبر! ما را ببخش و حلال کن.
یحیی بهمنی 19:52 سه شنبه 8 آذر 1390
2
 یحیی  بهمنی
اشکمو در آورد!!

در خانه او رونق اگر نیست صفا هست...

خدا قوت ننه صنوبر؛
یحیی بهمنی 19:56 سه شنبه 8 آذر 1390
2
 یحیی  بهمنی
خداییش اگه ببینمش، یه نقاشی ازش میخرم و قابش میکنم میذارم جلو چشام.

نه بخاطر کمک به اون؛ بلکه به خاطر کمک به خودم!

شاید هر چند وقت یکبار احساسمو، وجدانمو، نعمت‌های بیکران پیرامونم و ... رو به من یادآور بشه... شاید...

نقاشی‌هاش، هم هنریه، هم پر از عشقه، هم پر از حرف‌های ناگفتنی... هم فاله، هم تماشا...

ننه صنوبر، کمکم کن...
یحیی بهمنی 19:57 سه شنبه 8 آذر 1390
2
 یحیی  بهمنی
خانم جلالی، انقدر روزنوشتتون منو گرفت که فراموش کردم از مطلب زیبایتان سپاسگزاری کنم.

ممنونم.
حسن ابراهیمی 20:24 سه شنبه 8 آذر 1390
1
 حسن  ابراهیمی
بزرگترین و ارزشمندترین گنجینه های ما همین ننه صنوبرهایی هستند که امروز در کنار ما هستند و ما هیچ نمی شناسیمشان
مسعود احمدنژاد 00:24 چهارشنبه 9 آذر 1390
2
 مسعود احمدنژاد
عجب تعبیر زیبایی کردی مهندس فیلا و جمله نهایی.....
محمد ذوالفقاری 09:03 چهارشنبه 9 آذر 1390
3
 محمد ذوالفقاری
همه اینا یه طرف ولی اون لوله بخاری توی عکس آخر استاندارد نیست و من خیلی نگران این قضیه هستم . کاش یکی اونو عوض میکرد .
موسی حاجیان 15:22 چهارشنبه 9 آذر 1390
2
 موسی  حاجیان
چقدر فاصله اینجاست بین آمها
چقدر ...
نازنین بهشتی 14:54 شنبه 12 آذر 1390
2
 نازنین بهشتی
وااای خانم مهندس جلالی عزیز
عکس نو مبارک
شما هم -ماشاالله- مثل همه دوستانی که توی این یه هفته چهره شونو دیدیم، جوونتر از اونی هستین که تصور میکردم
حالا شاید از این به بعد دیگه بتونم شما رو "صاحبه جون" صدا کنم
اجازه میدین؟
:)
صاحبه جلالی 22:00 شنبه 12 آذر 1390
1
 صاحبه جلالی
خانم بهشتی عزیزززز خواهش می کنم بله اینجوری خیلی خوشحال میشم، حس میکنم منم جز خودتون می دونین ، ممنون از کامنتتون
حسن ابراهیمی 23:51 شنبه 12 آذر 1390
2
 حسن  ابراهیمی
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

وندران برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
شکوه هوشمند 16:29 چهارشنبه 16 آذر 1390
1
 شکوه هوشمند
چه پیرزن نازنینی :) ممنون از مطب قشنگتون . خوبه منم از این راه برای فروختن تابلوهام استفاده کنم
رابین صدیق پور 21:40 یکشنبه 20 آذر 1390
1
 رابین صدیق پور
سلام
آدم نمیدونه خوشحال باشه از این همه تلاش یا گریه کنه؟
راستی، ننه صنوبر میدونه تامین اجتماعی و بازنشستگی و مستمری سالمندان چیه یا نه؟